بر آبها دست ميكشم
بر پوست درختان
بر سنگها، صخرهها ، علفها
بر آن چيزها كه در خيال من است و
اكنون اينجا نيست
حافظ موسوی
پی نوشت : یک نمی دانمِ بزرگ پا به پای می دانم هایم می آید. از مرز دنیا هایم به راحتی می گذرد تا مفهوم مرز را زیر سوال برده باشد. می دانم و در عین حال نمی دانم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:11  توسط
|

انسان به جانب انسان باز میگردد
انسان به انسان میاندیشد
تا بدینجا، حاصل زندگی، همه این بوده است که توانستهام دریابم
شنبه، نام دیگر جمعه است و
فردا، یعنی هرگز.
احمد شاملو
پی نوشت : از دوستان که بد قولی هام رو تحمل کردند صمیمانه عذر می خوام .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:26  توسط
|
آرزوهايت بلند بود
دست هاي من كوتاه
تو نردبان خواسته بودي
من صندلي بودم
با اين همه
فراموشم مكن
وقتي بر صندلي فرسوده ات نشسته اي
و به ماه فكر مي كني...!
حافظ موسوی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:2  توسط
|

فکر میکنی من بیجهت به اين زبانِ هفت ساله رسيدهام!؟
نه به جان نسيما، نه!
بخاطر همهی آن خوابهامان در نيمهراهِ بيم و باور است که چانه میزنم
باد که بيايد، باران که بيايد
تو بايد به عمد از ميان آوازهای کودکان بگذری
چترت را کنار ايستگاهی در مه فراموش کن
خيس و خسته به خانه بيا
نمیخواهی شاعر باشی، باران باش!
همين برای هفتپشتِ روئيدنِ گل کافی است،
چه سرخ، چه سبز و چه غنچه!
سید علی صالحی
پی نوشت : سلام . سلام آغاز راه است !
پی نوشت : خیلی دوست دارم اینحا دوستان زیادی داشته باشم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:15  توسط
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:37  توسط
|